رضا قليخان هدايت
1474
مجمع الفصحاء ( فارسي )
پس آگاهى آمد سوى نيمروز * بنزديك سالار گيتىفروز تهمتن چو بشنيد ازو رفت هوش * ز زابل بزارى برآمد خروش به يك هفته با سوگ بود و دژم * به هشتم برآمد ز شيپور دم بدرگاه كاووس بنهاد روى * دو ديده پر از خون و دل كينهجوى چو آمد بر تخت كاووس كى * سرش بود پرخاك و بر خاك پى خروشان برفت از بر تخت اوى * بايوان سودابه بنهاد روى بخنجر به دونيمه كردش به راه * نجنبيد بر تخت كاووس شاه به يك هفته با سوگ و با آب چشم * بدرگاه بنشست دل پر ز خشم به هشتم بزد ناى رويين و كوس * بيامد بدرگاه گودرز و طوس بديشان چنين گفت رستم كه من * بدين كين نهادم دلوجان و تن از امروز تا در جهان زندهام * به درد سياوش دل آكندهام نبيند دو چشمم مگر گرد رزم * حرامست بر جان من جام بزم مهان برگرفتند با او خروش * تو گفتى جهان اندرآمد به جوش از ايران يكى بانگ برشد بابر * تو گفتى زمين شد كنام هزبر جهان پر شد از كين افراسياب * به دريا تو گفتى به جوش آمد آب نبد جاى پوينده را بر زمين * ز نيزه هوا ماند اندر كمين ببستند گردان ايران ميان * به پيش اندرون اختر كاويان سپه را فرامرز بد پيش رو * كه فرزند او بود و سالار نو و زان سو نوندى برون شد ز راه * بنزديك سالار توران سپاه كه آمد بكين رستم پيلتن * ز ايران بزرگان همه انجمن سپه را سراسر بهم برزدند * ببوم و ببر آتش اندر زدند آگاه شدن افراسياب از آمدن رستم بتوران زمين و فرستادن سرخه و كشتن فرامرز سرخه را چو بشنيد افراسياب اين سخن * غمين گشت از آن كردههاى كهن ز گنداوران سرخه را پيش خواند * ز رستم فراوان سخنها براند